پارسا و دوستان...
یک روز دوستهای عزیزم که البته من توجه زیادی بهشون ندارم تصمیم میگیرند با کمک مامانم منو غافل گیر کنند و همشون از بالای کمدم اومده بودند کنارم

منم دیدم که خب اونها زحمت کشیدند منم کمی تعارف کنم
نه شما اقای پو بفرماید بالا من کمکتون میکنم

اما اونها دیگه داشتند خیلی شلوغ بازی در میاوردند و من هم دیگه توجهی بهشون نکردم و برنامه تلوزیون رو تماشا میکردم

پ.ن: این داستان برگرفته از رویاهای مامانم بود ،به امید روزی که من با این عروسکها بازی کنم !
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



پارسا و دوستان...
